مروری بر بخشهای پیشین: در دو بخش گذشته، مسئلهی محوری مواجهه نویسنده متعهد با مضامین ملتهب و گناهآلود را طرح کردیم و دیدیم که چگونه لئو تولستوی در رمان کوتاه «شیطان»، به جای حذف صورتمسئله یا سقوط به ورطهی توصیفات حسی، کانون روایت را از «رخداد بیرونی» به «کالبدشکافی روانشناختی و جدال درونی وجدان» منتقل میسازد. سپس در تحلیل فنیِ صحنهی نخستین قرار پنهانی «یوگنی» با «استپانیدا»، شگرد «ایجاز هدفمند و حذف زمانی» را در جمله کوبندهی «یک ربع ساعت بعد از هم جدا شدند» بررسی کردیم؛ شگردی که فعلِ گناه را به یک «جعبه سیاه» بدل میسازد و با چیدن مقدمات دقیق، بار تصویرسازی را در چارچوب عفت کلام به ذهن مخاطب واگذار میکند.
همچنین کارکرد دوگانهی دو همبستهی عینی در این صحنه را شکافتیم: «سقوط عینک یوگنی» که هم در سطح فنی زاویه دید راوی را به دیدِ تارِ شخصیتِ نزدیکبین محدود میسازد تا نیازی به توصیف جزئیات تنانه نباشد و هم نماد کوریِ بصیرت در لحظه طغیان شهوت است؛ و «سقوط در گودال گزنهها» که ماهیت زهرآگین، سوزاننده و دردناک وسوسه را در قالبی ملموس و استعاری به تصویر میکشد.
تولستوی در پیشانی و سرآغاز داستان بلند «شیطان»، پیش از آنکه حتی کلمهای از روایت آغاز شود، آیاتی کوبنده از انجیل متی (باب پنجم، آیات ۲۸ تا ۳۰) را به عنوان کتیبهی آغازین و پیشدرآمدِ متن قرار میدهد؛ آیاتی صریح که در آن، صِرفِ نگاهِ شهوتآلود و مسموم به زن، به منزلهی وقوع زنای قلبی شمرده شده و فرمانی قاطع و استعاری داده میشود که اگر چشم یا دستِ راستت تو را به لغزش و گناه میاندازد، بیدرنگ آن را ببر و از وجودِ خود دور کن: «لیکن من به شما میگویم که هر کس به زنی نظر شهوت اندازد همان دم با او زنا کرده است. پس اگر چشم راستت تو را بلغزاند قلعش کن و از خود دور انداز، زیرا تو را بهتر است که عضوی از اعضایت تباه گردد از آنکه کل بدنت در دوزخ افکنده شود…» آوردن یک گزارهی کاملاً صریحِ دینی و دستوری در ابتدای یک اثر داستانی، برای هر نویسندهای که از مهارت کافی برخوردار نباشد، دامی مهلک است که مستقیماً به خلقِ «داستانی شعاری، پاستوریزه و موعظهگر» منتهی میشود: در چنین آثار ضعیفی، شخصیتها صرفاً به بلندگو و دهانِ بیانکننده گزارهی مؤلف تبدیل میشوند و پیرنگ و ساختارِ هنری به پایِ انتقالِ صریح پیام قربانی میگردد.
در این نوع داستانِ فرمایشی و موعظهگر، خطِ روایت به طور مستقیم، قابلپیشبینی و بدون هیچ فراز و فرودی به سویِ نتیجهگیریِ اخلاقیِ از پیشتعیینشده حرکت میکند و هیچ انعطاف، پیچیدگیِ روانشناختی یا گرهافکنیِ واقعیای در آن یافت نمیشود؛ خوانندهی خستهشده، از همان پاراگرافِ نخست بهسادگی دستِ نویسنده را میخواند و میداند که او چه میخواهد بگوید و قهرمان در نهایت چگونه رستگار یا مجازات خواهد شد. چنین داستانی، بهرغم وجودِ ظاهریِ گرههای داستانی، هیچگونه کششِ دراماتیکی در مخاطب ایجاد نمیکند، چون خواننده از پیش میداند گره با چه دستوری باز خواهد شد.
اما نابغهای چون لئو تولستوی به جای آنکه آیه سنگینِ انجیل را در قالب دیالوگهای پرطمطراقِ شخصیتها تکرار کند یا راویِ داستان مستقیماً به خواننده پند و اندرز بدهد، این حکمِ قاطعِ اخلاقی را با مهارتِ تمام به «گوشت، خون و استخوانِ درام» تبدیل میکند. او بهجای یک تیپِ اخلاقی، شخصیتی کاملاً ملموس، باورپذیر و خاکستری میسازد که خواننده میتواند دلایلِ انسانی، ضعفهای روانی، استیصال و تردیدهای کشندهاش را با تمام وجود درک کند. یوگنی بههیچعنوان موجودی شرور و شیطانی نیست؛ او با تمام وجود میخواهد پاک بماند و همسرش را دوست دارد؛ این خواستهی قلبی در سراسرِ خط داستان صادق است و او هرگز در ضمیرِ خود از این میل به پاکی دست برنمیدارد. مشکلِ اساسیِ او این نیست که ماهیتِ گناه را نمیشناسد یا مرزِ ارزشهای اخلاقی را نمیفهمد؛ مشکلِ تراژیکِ او این است که در میدانِ عمل، در برابرِ غلیانِ غریزه، کاملاً مستأصل و عاجز است.
این شکافِ عمیق و دردناک میان «شناختِ ذهنیِ خیر» و «توانِ عملیِ ایستادگی در برابر شر»، بیشک یکی از عمیقترین، جهانشمولترین و آشناترین لایههای تجربهی اخلاقیِ انسانِ خاکی است و تولستوی آن را بهجای موعظههای طولانی، در قالبِ لرزشِ دستان و آشوبِ ذهنِ یوگنی متجسم میسازد. خواننده با قدم گذاشتن در جهانِ این داستان، به جای آنکه حکم آیه را بهصورت یک قاعدهی خشک و انتزاعی بشنود، سنگینیِ خردکنندهی آن را در جسم و خون یک انسانِ مستأصل با تمام حواس خود لمس میکند: انسانی که دقیقاً میداند چه کار باید بکند، با تمام وجود میخواهد آن کار را بکند، اما در نهایتِ درماندگی، نمیتواند. این دقیقاً همان نقطهی طلایی است که گزارهی اخلاقی از حالتِ یک «دستورِ الزامآور» به حالتِ یک «تجربهی زیسته و درونی» درمیآید؛ خواننده حکم آیه را دیگر از جایگاهِ دانای کلِ بیرون از متن دریافت نمیکند، بلکه آن را در تقلای ناامیدانهی یک انسانِ زنده میبیند و با پوست و استخوان میفهمد که پایبندی به این حکمِ الهی در میدانِ عمل چقدر سخت، فرساینده و توأم با درد است.
اما چرا تبدیلِ گزاره به درام تا این حد برای یک اثرِ متعهد مهم و سرنوشتساز است؟ باید توجه داشت که موعظه و گزارهگراییِ مستقیم، مخاطب را همواره در جایگاهی منفعل و پاییندست قرار میدهد؛ خواننده در این حالت تنها شنوندهای است که حکم از موضعی بالا و از بیرون بر او دیکته و تحمیل میشود. اما درخششِ درام در این است که مخاطب را از یک شنوندهی منفعل، به جایگاهِ ناظر و همراه ارتقا میدهد. خوانندهای که درام را با تمامِ کشمکشهایش تجربه میکند، دیگر مخاطبِ یک خطابه نیست؛ او ناظرِ خاموشِ درگیریِ سهمگینِ یک انسان با نفسِ خویش است و از طریق همذاتپنداری با ضعفهای شخصیت، خود را درست در عمقِ همان بحران مییابد.
این تفاوتِ ماهوی میان «گزارش دادن» و «نشان دادن» در پایههای نقد ادبی، در ادبیات متعهد اهمیتی دوچندان و استراتژیک دارد. نویسندهای که گزاره اخلاقی را فقط در قالب کلمات «گزارش میدهد»، خواننده را در سطحِ منطقیِ ذهن نگه میدارد و اثرش پس از بسته شدن کتاب فراموش میشود؛ اما نویسندهای که آن را در قالبِ یک فروپاشیِ درونی «نشان میدهد»، خواننده را تا تاریکترین اعماقِ تجربه پایین میکشد. تولستوی در «شیطان» این استحاله و تبدیل را از طریق چند سازوکارِ هنرمندانه و همزمان انجام میدهد.
نخست، او شخصیت یوگنی را نه بهعنوان نماد و تجسمِ شیطانیِ گناه، بلکه بهعنوان میدانِ خاکیِ نبردی خونین میان دو نیروی متضاد معرفی میکند. دوم، تولستوی مفهومِ انتزاعیِ «وسوسه» را بهعنوان یک نیرویِ فیزیکی و شخصیتیافته در متن وارد میکند. در سراسرِ خطوط داستان، یوگنی این کششِ تاریکِ درونی را نه بهعنوانِ بخشی از خود، بلکه بهعنوان موجودی بیرونی، مستقل و شکارچی تجربه میکند؛ موجودی که او را با قدرتی فراانسانی به سوی استپانیدا هل میدهد و هر تلاشِ مذبوحانهی او برای مقاومت را خنثی میسازد. این جاندارپنداریِ وسوسه — که بهوضوح در انتخابِ عنوانِ نمادین داستان نیز متجلی است — یک انتخاب روایی بینهایت هوشمندانه است. اگر تولستوی وسوسه را صرفاً بهعنوان یک حالتِ گذرا و درونیِ روانشناختی طرح میکرد، درام از تبوتاب میافتاد و به یک یادداشتِ بالینی و روانکاوانه تقلیل مییافت اما با تبدیلِ هوشمندانهی وسوسه به مفهومِ ملموسِ «شیطان» — یک نیروی تاریکِ مقابل، یک دستِ نامرئیِ بیرونی که مدام به سمت گناه اشاره میکند — کشمکشِ درونیِ یوگنی به یک جدالِ دراماتیک و نفسگیر بدل میشود.
خواننده دیگر با یک گزارشِ خشکِ بالینی روبهرو نیست؛ بلکه با دو ارادهی متضاد، مسلح و آشتیناپذیر روبهرو است که در میدانِ ذهنِ یک انسانِ بیپناه با یکدیگر میجنگند. سوم و شاید مهمترین ضربهی هنریِ اثر، این است که تولستوی پایانبندیِ داستان را چنان تاریک، تکاندهنده و تکرقمی طراحی میکند که هیچ راهِ گریزِ آسان، کلیشهای یا موعظهگرایانهای برای مخاطب باقی نگذارد. یوگنی پس از مبارزهای طولانی، در نهایت از شدتِ ترس از بازگشت به گناه و ناتوانی در کنترلِ وسوسه، دست به خودکشی میزند (در نسخه دیگرِ خطی، او استپانیدا را به قتل میرساند، اما در هر دو پایان، فاجعه و خونریزی قطعی است). این پایانِ تاریک، بیتسلا و کوبنده، در واقع گزارهی اخلاقیِ کتیبهی انجیل متی را به اوجِ بیبدیلِ دراماتیکِ خود میرساند: «اگر چشم یا دستِ راستت تو را به لغزش میاندازد، آن را ببر و از خود دور کن.» یوگنیِ بیچاره به جای آنکه دست یا چشمِ خطاکارِ خود را ببرد، بهای این تطهیر را با جانِ خود میپردازد و هستیِ خود را متلاشی میکند.
این پایانِ شوم، خواننده را در بهتی عمیق و تأملی میخکوبکننده فرو میبرد: آیا یوگنی در نهایتِ این نبرد بر وسوسه پیروز شد یا تن به شکستی ابدی داد؟ آیا شلیکِ گلوله به خود، یک پیروزیِ قهرمانانهی وجدان بر غریزه بود یا یک شکستِ مطلق و فرار از میدانِ مقاومت؟ تولستویِ بزرگ، عامدانه پاسخی صریح به این پرسشها نمیدهد؛ او گزارهی سنگینِ اخلاقی را در کوره ذوب کرده، به درام تبدیل نموده و خوانندهی لرزان را با آن پیکرِ بیجان تنها میگذارد تا خود در محکمهی وجدانش به داوری بنشیند. این رویکرد، دقیقاً نقطهی مقابلِ داستانِ ضعیفِ موعظهگر است که در آن، نویسنده لقمهی پاسخ را جویده و در دهان خوانده میگذارد. این استحالهی استادانهی گزاره به درام، در ساحتِ عمل معنایش این است که مخاطب تجربهی دشوارِ اخلاقی را از بیرون و در قالب شعار دریافت نمیکند، بلکه آن را در هزارتوی درون میزید.
حکمِ آیه متی پس از خواندنِ این رمان، دیگر یک دستورِ خشکِ کلیسایی و انتزاعی نیست؛ آن حکمِ الهی در جسم و خونِ متلاشیشدهی یوگنی نفس کشیده و خونِ خواننده را از وحشتِ سقوط به جوش آورده است. حال که سازوکارهای رواییِ دقیقِ تولستوی را در سطحِ کالبدشکافی روانشناختی، معماری تکنیکی و ظرفیتِ دراماتیک، در حد توان واکاوی کردیم، میتوانیم با اطمینان در گامی تطبیقی و شگرف، آن را در کنار کاملترین، موجزترین و اعجابانگیزترین الگوی روایتگریِ متون مقدس — یعنی داستان بیزوال یوسف و زلیخا در سوره یوسف(ع) — قرار دهیم تا با شواهدِ متنی نشان دهیم اصلِ این تکنیکِ درخشان، ریشهای الهی و بسیار فراتر از دستاوردهای ادبیات سکولار دارد.


حاشیهنویسی و گفتوگوی علمی