یادداشتی بر کتاب «شهربانو»
همه به یاد میآوریم لحظات زیبایی را که بزرگتری مینشست و برایمان از خاطرات سالهای گذشتهاش میگفت. آن سالخورده با علاقهای خاص به سراغ خرمن خاطرات خود میرفت، یکی را انتخاب میکرد و پیش روی ما میگذاشت. ما میشنیدیم و همراه گفتههای او، به سالهایی میرفتیم که خودمان در آنها حضور نداشتیم. چقدر شیرین بود و همچنان هست؛ شنیدن زندگی از زبان کسی که آن را گذرانده و اکنون میتواند از شادیها و دشواریهایش بگوید.
شیرینی این خاطرات تنها به اتفاقهایی نیست که در آنها رخ داده است. گاهی اتفاق، بسیار ساده است؛ آنقدر ساده که شاید در نگاه نخست، موضوع مهمی برای تعریف کردن به نظر نرسد. اما همین اتفاق ساده، وقتی از زبان کسی شنیده میشود که آن را زندگی کرده، معنایی دیگر پیدا میکند. در دل گفتههای او میتوان آدمها را دید، رابطههایشان را شناخت و دریافت که چگونه با آنچه بر آنها گذشته، روبهرو شدهاند. اینها خاطراتی هستند که در آنها میتوان زندگی را دید و به کشف معنای نهفته در آن نشست.
کتاب «شهربانو» از همین جنس است. بزرگسالی باتجربه و مهربان برای نوهٔ خود از زندگی میگوید و از اتفاقی که برای یکی از فرزندانش افتاده است. آنچه تعریف میکند، تنها شرح یک اتفاق نیست؛ زندگیای است که آن اتفاق در میان روزها و سالهایش جای گرفته است. برای همین، در کنار رنج، از سادگی و محبت هم میشنویم و در کنار غم، با لحظاتی از شور و نشاط روبهرو میشویم.
میتوان مدعی بود که این کتاب، انسان را به نمایش میگذارد. اگر در داستاننویسی عنصری بسیار مهم و اساسی به نام «شخصیت» وجود دارد، «شهربانو» یک پله فراتر میرود و انسان را برای ما به تصویر میکشد. انسانی که تنها با یک ویژگی یا یک رفتار شناخته نمیشود و نمیتوان همهٔ وجودش را در اتفاقی که برای او افتاده، خلاصه کرد.
در اینجا با انسانی روبهرو هستیم که از دل انسانیت سر برمیآورد؛ انسانی که رنج میکشد، اما زندگیاش تنها رنج نیست. دوست میدارد، به یاد میآورد، از گذشته میگوید و در میان گفتههایش، شادی و اندوه را کنار هم مینشاند. انسانی که صبر و نشاط را در برابر رویدادی جانفرسا و جانکاه، دوشادوش یکدیگر پیش میبرد. اهمیت این همراهی نیز درست در همین است: نه سختی از زندگی حذف میشود و نه سرزندگی بهتمامی از میان میرود.
صبر و نشاط؛ دو نیازِ همراه
صبر و نشاط؛ به نظر میرسد معنای هر دو را بهخوبی میدانیم. میدانیم که صبر یعنی مقاومت در برابر سختیها و نشکستن زیر فشار زندگی. وقتی از صبوری کسی حرف میزنیم، از توان او برای تحمل کردن میگوییم؛ از اینکه دشواریها نتوانستهاند او را از پا بیندازند. نشاط نیز از شادابی و شادی و فقدان غم میآید و ما را به یاد سرزندگی میاندازد. اما این دو، وقتی کنار یکدیگر قرار میگیرند، ترکیبی میسازند که معنایش را باید در خود زندگی جستوجو کرد.
چه ترکیبی میسازند صبر و نشاط با یکدیگر! یکی به انسان توان ایستادن میدهد و دیگری نمیگذارد این ایستادن، تنها به تحملی غمگینانه تبدیل شود. اگر یکی را از دیگری بگیریم، زندگی پایش لنگ میشود و انسان زمینگیر. تحمل کردن، وقتی هیچ نشانی از شادابی در آن نباشد، با آنچه از یک زندگی زنده و جاری انتظار داریم، فاصله پیدا میکند. از سوی دیگر، لبخند زدن هم بهتنهایی نمیتواند جای روبهرو شدن با دشواریها و تاب آوردن در برابر آنها را بگیرد.
در زندگی روزمره، حال بسیاری از افراد را پرسیدهایم؛ پرسیدنی که دیگر به تعارفی روزمره تبدیل شده است. پرسش و پاسخ آشناست و گاهی پیش از شنیدن جواب هم میتوان حدس زد که چه خواهیم شنید:
«حالت چطوره؟»
آهی میکشد و میگوید: «خدا رو شکر، الحمدلله.»
میپرسیم: «فلان مشکلت حل شده است؟»
دوباره آهی میشنویم و بعد: «نه، راضیام، میگذرونیم.»
و آهی در انتها؛ نالان و غمگین و دلگرفته از روزگار.
در این پاسخها، از گذراندن زندگی سخن گفته میشود. مشکل هنوز هست و روزها نیز میگذرند. شخص میگوید راضی است، اما آهی که پیش و پس از کلماتش میآید، از دلگرفتگی او خبر میدهد. زندگی ادامه دارد، ولی این ادامه دادن با شادابی همراه نیست. آنچه بیشتر به گوش میرسد، سنگینی روزگار است؛ سنگینیای که حتی در یک احوالپرسی کوتاه نیز خود را نشان میدهد.
از طرف دیگر، با افرادی روبهرو میشویم که هرچند روزبهروز از تعدادشان کاسته میشود، هنوز وجود دارند؛ کسانی که لبخند روی لبشان نشسته است. با اینکه در بیکاری و فقر و مشکلات غرق شدهاند، سعی میکنند لبخندی بزنند و به سفارش برنامهٔ تلویزیونی، سی ثانیه بخندند تا سلامت مغز و قلبشان را تضمین کنند!
در این سوی ماجرا، لبخند هست، اما دشواریها همچنان پابرجا هستند. خندیدن قرار است پاسخی به گرفتاریهایی باشد که با چند ثانیه خنده از میان نمیروند. همانطور که آه کشیدن و گذراندن روزها، همهٔ معنای صبر نیست، چنین لبخندی هم بهتنهایی نمیتواند همهٔ معنای نشاط باشد. مسئله، بودن یا نبودن یک لبخند بر چهره نیست؛ مسئله، نسبتی است که انسان میان رنج و سرزندگی برقرار میکند.
این دو رویکرد، دو سوی طنابی هستند که انسان را به سوی خود میکشند؛ اما زندگی چیز دیگری به انسان میآموزد. در بندبند و لحظهلحظهٔ خود فریاد میزند که صبر، همراه با نشاط و سرزندگی معنا مییابد. نکتهای که «شهربانو» بهخوبی به یادمان میآورد.
خاطرات این کتاب، هر دو را در خود آمیخته و در تابلویی بزرگ روبهروی مخاطب قرار دادهاند. این همراهی را میتوان در کنار هم نشستن خاطرات دید؛ در اینکه یادآوری روزهای سخت، مانع تعریف کردن لحظههای شیرین نمیشود و شیرینی یک خاطره نیز به معنای فراموش شدن رنج نیست. گویی کتاب میگوید: ببین، میتوان چندین سال باری سنگین بر دوش کشید، اما خم نشد و نشکست. میتوان سنگینی آن بار را شناخت و در عین حال، زندگی را تنها با همان سنگینی تعریف نکرد.
سادگی خاطرات و آشکار شدن انسان
بخشی از شیرینی این خاطرات از سادگی آنها میآید. کتاب، در همین اتفاقهای ساده، چیزی از انسان را پیش چشم ما میگذارد؛ چیزی که برای دیدنش لازم نیست حتماً با ماجرایی بزرگ و پیچیده روبهرو باشیم. رفتار یک نوجوان، واکنش مادر و خواهرهایش و پشیمانی او میتواند بهاندازهٔ کافی گویا باشد.
ابراهیم، نوجوان پرشروشور، با دوچرخه به بیرون از شهر میرود و هنگام بازگشت، مادرش، شهربانو، و خواهرهایش در دست او پیتی حلبی میبینند! متعجب و کنجکاو میشوند که داخل پیت چیست. متوجه میشوند ابراهیم پنج گنجشک، به قول خودش، شکار کرده است تا کباب کند!
شماتت آغاز میشود. از زبانبستگی و مظلومی گنجشکها میگویند و از سنگدلی ابراهیم. آنقدر میگویند که نوجوان از کار خود بهشدت پشیمان میشود. ماجرایی که با رفتن نوجوان به بیرون از شهر و بازگشتش با چند گنجشک آغاز شده، به گریه و پشیمانی او میرسد. شهربانو میگوید:
«آنقدر گفتیم که پنج کیلویی را انداخت زمین و مثل مادرمردهها شروع کرد به گریه کردن. هایهایی میکرد که دلم کباب شد. خیلی گریه کرد. رفتم بغلش کردم. این بار با زبان نرم و نصیحت و خدا پیغمبری دلداریاش دادم. آنقدر گریه کرد که تا چند ساعت دل میزد. آن شب ابراهیم برای اولین بار نماز خواند. هنوز تکلیف نشده بود. اما انگار بخواهد توبه کند، نشست به نماز خواندن. سر سجدهاش دوباره گریه کرد. دلم برایش میسوخت. میخواست بار گناهش را سبک کند.»
از این سادهدلانهتر و بیریاتر مگر میشود؟! نوجوانی که با قصد کباب کردن گنجشکها به خانه برگشته، حالا چنان از کارش پشیمان شده که گریهاش بند نمیآید. مادر نیز که همراه دیگران او را شماتت کرده، از گریهٔ فرزند دلش میسوزد و این بار با زبانی نرم به سراغش میرود. همان کسی که او را سرزنش کرده، در آغوشش میگیرد و دلداریاش میدهد.
در این خاطره، هم تندی هست و هم مهربانی؛ هم خطای نوجوان دیده میشود و هم پشیمانی او. شهربانو چیزی را کنار نمیگذارد تا تنها تصویری دلخواه از خود یا فرزندش باقی بماند. میگوید آنقدر گفتیم که گریه کرد، و بعد از دلسوختن خود و در آغوش گرفتن او حرف میزند. سادگی روایت نیز در همین است که این رفتارها، پشت سر هم و بدون پنهان کردن یک سوی ماجرا، بیان میشوند.
بله، از این هم میشود سادهتر و بیریاتر بود. در جایجای کتاب «شهربانو»، راوی از قضاوت شدن نمیترسد و برای بزرگتر و بهتر جلوه دادن خود، دست به تغییر زندگی و مشاهداتش نمیزند. او تنها لحظههایی را تعریف نمیکند که در آنها همهچیز مرتب و بینقص است. زندگی را با همان جزئیاتی به یاد میآورد که گاهی ممکن است در روایتی آراستهتر، جایی پیدا نکنند.
گذر سالها دندانهای شهربانو را با خود برده است. این زن سالخورده آنقدر لاغر شده که فاصلهای بین لثه و دندان مصنوعیاش به وجود آمده است. میخواهد صحبت کند، اما گردوهای بین لثه و دندانهای عاریهای آزارش میدهند. همین درد و آزار باعث میشود از دندان درآوردن ابراهیم بگوید؛ از پوسیدن بیهودهٔ دندانهای او.
این هم بخشی از همان زندگی است: پیری، لاغری، دندان مصنوعی و آزاری که هنگام حرف زدن پیش میآید. روایت از کنار اینها عبور نمیکند تا راوی را در تصویری دور از واقعیت نگه دارد. آنچه اکنون برای شهربانو رخ میدهد، او را به یاد گذشته میاندازد و گفتههایش را به خاطرهای دیگر پیوند میزند. به همین سادگی، حال و گذشته در روایت کنار هم قرار میگیرند؛ از دندانهای مادر به دندانهای فرزند، و از رنج امروز به یاد روزهای گذشته.
عشق؛ از شرم گفتن تا حسرت دیدار
«شهربانو» در یکی دیگر از فصلهایش به سراغ عشق و دوست داشتن میرود؛ به سراغ نیازی که میتواند انسان را شکوفا و بزرگ کند. اینجا نیز عشق در دل زندگی دیده میشود؛ در رفتارهای یک نوجوان، در پنهان کردن چیزی در کمد و در شرمی که نمیگذارد بهآسانی از علاقهاش حرف بزند.
مدتی است که ابراهیم بهصورتی مشکوک سراغ کمدش میرود. مادر متوجه رفتارهای مخفیانهٔ او میشود. چیزی در آن کمد هست که نوجوان نمیخواهد آشکار شود و همین، کنجکاوی مادر را بیشتر میکند. شهربانو میگوید:
«مطمئن بودم که اهل سیگار و نوار ویدئو نیست. مانده بودم چی توی کمدش قایم کرده، تا اینکه یک روز که داشت کمدش را مرتب میکرد یک پلاستیک افتاد پایین. من داشتم اتاق را جارو میزدم. همانطور که کمرم خم بود، پلاستیک را برداشتم. طفلک ابراهیم دست و پایش را گم کرده بود… دست کردم توی پلاستیک. یک روسری خوشرنگ سبز و یک صابون عروس. از همانهایی که روی کاغذ بستهاش عکس یک دختر زیبا بود.
سؤال در نگاه من بیشتر شد، شرم و خجالت در نگاه ابراهیم. نشست روی زمین، من هم نشستم. با سیخهای جارو بازی میکرد. نگاهش به گُلهای قالی بود. منتظر بودم خودش بگوید این روسری و این صابون خوشرنگ و بو را برای کی خریده.
آرامآرام لب از لب برداشت و مثل کسی که نخواهد آدمهای خواب را بیدار کند پچپچکنان گفت: اینها را از پول خودم خریدم. با عصبانیت نصفهنیمهای پرسیدم: میدانم. پسرم که دزدی نکرده! حالا برای کی خریدی؟ برای اینکه جلوی جواب سربالایش را بگیرم ادامه دادم: برای من که نخریدی؟ نه این روسری به سن و سال من میخورد نه پوست من قابل این صابون عروس خوشعطر را دارد.
دستپاچه گفت: نگو مامان! شما فرشتهای. به این چیزها احتیاجی نداری… ساکت شد. دوباره پرسیدم… سهباره پرسیدم. بهیکباره مثل برق از جا پرید و از در اتاق زد بیرون. آنقدر سریع که وقت نکردم حتی صدایش کنم. وقتی رسیدم پشت در سالن، او را دیدم که از در حیاط بیرون دوید… خلاصه صدیقه توانست از زیر زبان ابراهیم بکشد. گفته بود خاطرخواه ملیحه، دختر حاجعلی شده است.»
شیرینی این خاطره در همان جزئیاتی است که شهربانو تعریف میکند: روسری سبز، صابون عروس، نگاه ابراهیم به گلهای قالی و بازی کردنش با سیخهای جارو. مادر منتظر جواب است و پسر، بهجای گفتن نام کسی که هدیهها را برایش خریده، توضیح میدهد که پولشان از خودش بوده است. پاسخ او پرسش مادر را بیجواب میگذارد و گفتوگو ادامه پیدا میکند.
شرم ابراهیم، کنجکاوی مادر و کوشش نوجوان برای پاسخ ندادن، همگی در همین چند جمله دیده میشوند. حتی وقتی مادر میگوید این روسری و صابون مناسب او نیست، ابراهیم باز هم نامی نمیبرد؛ از فرشته بودن مادر میگوید و دوباره ساکت میشود. سرانجام نیز بهجای جواب دادن، از اتاق و خانه بیرون میرود. خاطره با همین رفتارها زنده میشود و علاقهٔ نوجوان، پیش از آنکه نام ملیحه به میان بیاید، خود را نشان میدهد.
شهربانو تمام اینها را با شور و نشاط تعریف میکند تا در آخر همین فصل، از درد دلش بگوید:
«عشق و دلدادگی ابراهیم و ملیحه خیلی کوتاه بود. بعد از اینکه ابراهیم را از بیمارستان آوردند، یک روز ملیحه را دیدم. از مدرسه برمیگشت. صدایش کردم. تا مرا دید خشکش زد. گریه کردم. او هم گریه کرد. هیچی نگفت، فقط گریه کرد. توی چشمهایش چه حسرتی بود! صورتش را بوسیدم، داغداغ بود. فقط یک جمله گفت آن هم با هقهق گریه: “بهش سلام برسانید…”»
همان روایت که با کنجکاوی مادر و خجالت پسر پیش میرفت، اکنون به گریهٔ مادر و دختر میرسد. در آغاز، ابراهیم از گفتن نام کسی که دوستش دارد خجالت میکشد و در پایان، ملیحه در میان گریه تنها یک جمله میگوید: «بهش سلام برسانید…» میان این دو بخش، هم شور دلدادگی دیده میشود و هم حسرت آن.
شهربانو برای گفتن از درد، شیرینی پیش از آن را حذف نمیکند. خاطرهٔ روسری و صابون را با همان جزئیات تعریف میکند و بعد به دیدار ملیحه میرسد. از سوی دیگر، شیرینی آن خاطره هم مانع گفتن از گریه و حسرت نمیشود. هر دو، بخشهایی از یک زندگیاند و روایت نیز برای نشان دادن آن زندگی، هر دو را در خود نگه میدارد.
زندگی را همین فراز و فرودها شکل میدهند و انسان را غم و شادی. همان عناصری که داستان را از سطح ماجرایی تخیلی و ساده به سطح زندگی واقعی و عمیق میرسانند؛ زندگیای که در آن، لحظات شاد و غمگینی همچون چند سطر بالا سپری شده است. این فراز و فرودها جدا از هم نیستند. در لحظهلحظهٔ زندگی تنیده شدهاند و گاهی تفکیک آنها از یکدیگر بسیار دشوار است.
شبی که شادی و اندوه کنار هم مینشینند
یکی از لحظات شاد در زندگی هر فرد، لحظهٔ ازدواج است. با شنیدن نام عروسی، انتظار شادی داریم؛ انتظار داریم کسی که لباس دامادی پوشیده، از آغاز زندگی خود خوشحال باشد. اما آنچه در دل آدمها میگذرد، همیشه در همین انتظار خلاصه نمیشود. ممکن است شبی که باید شادترین شب باشد، همزمان سنگینی غمی را نیز در خود داشته باشد.
شب عروسی برادر کوچکتر ابراهیم است؛ شبی که باید در آن شاد باشد، ولی غمی در دل دارد. شادی او از زندگی برادرش جدا نیست و همین، حال آن شب را برایش دشوار میکند. میگوید:
«فکر نمیکنم کسی به اندازهٔ من شب دامادیاش عذاب کشیده باشد؛ عذاب در حد دیوانه شدن. نمیخواستم به روی خودم بیاورم. اما مگر میشد؟! شبی که قرار بود از خانهٔ آقام کتوشلوار بپوشم و بروم دنبال عروس و بعد هم بروم خانه و زندگی خودم، بدترین شب زندگیام بود. لباس دامادی پوشیده بودم؛ اما انگار کفن دورم پیچیده بودند.
از بعدازظهرش که از آرایشگاه برگشتم رفتم توی اتاق ابراهیم آنقدر گریه کردم که خدا میداند. آقام هر کاری کرد نتوانست ساکتم کند. مامان شهربانو با خواهرها رفته بودند خانهٔ عروس. الیاس هم از حال من حالش بد شد. مثل سه تا عزادار نشسته بودیم گوشهٔ دیوار و گریه میکردیم.
چشمهای ابراهیم بسته بود. شاید هم عمداً خودش را به خواب زده بود که شرمندگی و بیتابی مرا نبیند. من لباس دامادی پوشیده بودم؛ لباسی که اول حق ابراهیم بود. انگار حق او را خورده باشم، خودم را گناهکار میدانستم.»
در این خاطره، لباس دامادی همان لباس دامادی است، اما کسی که آن را پوشیده، احساس دیگری دارد. به برادرش فکر میکند و به اینکه این لباس را پیش از او، حق ابراهیم میداند. آنچه باید نشانهٔ شادی باشد، او را به یاد محرومیت برادر میاندازد و همین یادآوری، شاد بودن را برایش دشوار میکند.
او میخواهد به روی خود نیاورد، اما نمیتواند. به اتاق ابراهیم میرود و گریه میکند. پدر نمیتواند آرامش کند و الیاس هم از حال او متأثر میشود. در دل شبی که خانواده درگیر عروسی است، این چند نفر گوشهٔ دیوار نشستهاند و گریه میکنند. شادی و اندوه در یک زمان حضور دارند؛ نه میتوان عروسی را نادیده گرفت و نه میتوان غم این اتاق را از آن شب جدا کرد.
اینجاست که درهمتنیدگی غم و شادی، از یک عبارت فراتر میرود و در زندگی دیده میشود. آدمها تنها با نام مناسبتها حالشان عوض نمیشود. شب عروسی نیز گذشته، دلبستگیها و رنجهای آنها را از یادشان نمیبرد. برای برادر کوچکتر ابراهیم، آغاز زندگی خودش با اندیشیدن به زندگی برادر همراه است؛ و روایت، هر دو را کنار هم نشان میدهد.
روایت رنج، بدون شکستن حرمت انسان
با تمام این غم و شادیها، نویسنده و راویها نگاهی عزتمندانه به انسانها دارند و برای خوب و بزرگ جلوه دادن خود، دیگری را زیر پا نمیگذارند تا بالاتر بروند. این، نکتهای است که جای خالیاش در بسیاری از آثار امروزی ما بهشدت احساس میشود؛ آثاری که گاهی برای نشان دادن رنج یک نفر، ناچار میشوند دیگری را از حرمت و انسانیت خالی کنند.
میخواهند از سختیهای زن بگویند، مرد را انسانی ظالم نشان میدهند یا برعکس. میخواهند سختیهای کودکان را نشان بدهند، عزت پدر و مادر را خرد میکنند و از آنها هیولا میسازند. گویی برای دیده شدن رنج یکی، دیگری حتماً باید بهتمامی محکوم شود؛ و برای آنکه مخاطب با یک نفر همراه شود، باید از نفر دیگر جز تصویری ناخوشایند باقی نماند.
حاصل، آثاری است که صاحبشان تنها به جلوهگری روایت خود میاندیشد. آدمها در چنین روایتی، بیش از آنکه با وجوه گوناگون انسانی خود دیده شوند، وسیلهای برای برجسته کردن یک سوی ماجرا میشوند. یکی باید رنجکشیده باشد و دیگری، تنها عامل رنج او. در این میان، آنچه نادیده میماند، همان انسان است؛ انسانی که نمیتوان او را فقط در نقشی که برای تأثیرگذاری روایت لازم است، خلاصه کرد.
این در حالی است که اگر شخصیتها پا را فراتر بگذارند و انسان شوند، آنگاه میتوان آنها را در نسبت با انتخابها و وقایع پیرامونشان دید؛ انسانهایی که همچنان محترماند و عزتمند. دیدن رنج، نباید ما را از دیدن انسان بازدارد. روایت سختیها، لزوماً به معنای شکستن حرمت آدمها نیست. میتوان از ناملایمات گفت و در همان حال، محبت و توجهی را که در رابطهها وجود داشته نیز به یاد آورد.
شهربانو با تمام ناملایمات روزگار، از همسرش عبدالله چنین یاد میکند:
«(ابراهیم) وقتی آمد دید دارم با دست، پایین چادر را میدوزم و درزهایش را با سوزن و نخ میگیرم، پرسید: چرا داری با دست میدوزی؟ بده خواهرم که با چرخش بدوزد. گفتم: نه! دوست ندارم منت بکشم و فردا همهجا بگویند این چادر سر صدیقه را میبینید، عمهاش دوخته. آن وقت هر کس بشنود بگوید عجب مادر بیخیری دارد این بچه! نتوانست یک چادر برایش بدوزد.
عبدالله تُرش کرد، نمیدانم از حرف من یا از حرفهایی که بعداً بقیه خواهند گفت. چاییاش را هم نخورد و رفت بیرون. دو ساعت نشد که دیدم با یک جعبهٔ نارنجی توی بغل آمد خانه. با پا در را باز کرد و جعبه را گذاشت توی طاقچه: این هم یک چرخ خیاطی آک، حالا هی بشین و چادر بدوز.
انگار دنیا را به من داده بودند. آنقدر خوشحال شدم که پریدم بغل عبدالله و دو طرف صورتش را بوسیدم. از شرم سرخ شد اما خوشش آمد. از آن روز به بعد هر روز یک چیزی میدوختم.»
زن به شوهرش نمیگوید: «من چرخ خیاطی میخواهم.» شوهر هم نمیگوید: «میخواهم برایت چرخ خیاطی بخرم.» علاقهٔ همسرش را به خیاطی میبیند، میرود، چرخ را میخرد و میآید. آنچه در این میان اهمیت دارد، همین توجهی است که در رفتار او دیده میشود. لازم نیست پیش از رفتن توضیحی بدهد؛ وقتی با جعبه برمیگردد، کاری که کرده، از توجه او به همسرش خبر میدهد.
واکنش شهربانو نیز به همان اندازه روشن و ساده است. خوشحال میشود، همسرش را در آغوش میگیرد و دو طرف صورتش را میبوسد. عبدالله از شرم سرخ میشود، اما خوشش میآید. در این چند حرکت، هم توجه مرد به زن دیده میشود و هم پاسخ زن به این توجه. هیچکدام نیز جدا از زندگی روزمره نیست: دوختن چادر، نداشتن چرخ خیاطی، بیرون رفتن و با جعبهای به خانه برگشتن.
در همین کمتر از یک صفحه، تصویری از مرد ارائه میشود که بهخوبی نشان میدهد همسرش تا چه اندازه برای او اهمیت دارد. این اهمیت، تنها در یک گفته باقی نمیماند؛ به خریدن چیزی میانجامد که زن به آن علاقه دارد و از آن استفاده میکند. پایان خاطره نیز همین را نشان میدهد: «از آن روز به بعد هر روز یک چیزی میدوختم.»
مرد پاداش خود را هم میگیرد: بوسهای بر دو طرف صورت. زن خوشحالیاش را پنهان نمیکند و مرد نیز، با همهٔ شرمی که در چهرهاش پیدا شده، از این محبت خوشش میآید. روایت، برای نشان دادن رابطهٔ آنها به همین اندازه بسنده میکند و همین اندازه نیز گویاست.
زندگی چیزی جز این است؟! مگر بخش مهمی از زندگی در همین دیدنها و پاسخ دادنها نمیگذرد؟ در اینکه کسی متوجه علاقه و نیاز دیگری شود و دیگری نیز محبت او را ببیند؟ «شهربانو» این لحظه را در کنار همهٔ ناملایمات به یاد میآورد. سختیها باعث نمیشوند این توجه فراموش شود و تلخی روزگار، شیرینی چنین خاطرهای را از میان نمیبرد.
«شهربانو» و آموختنِ نگاه به جهان
در پایان، کتاب را به آن دوستم توصیه میکنم که نویسنده است؛ نویسندهای که حتی مجلس عروسی را با چنان سوزوگداز و نالهای مینویسد که اشک خواننده را درمیآورد:
«هوا ابری بود، منیژه دلگرفته و خسته به میهمانها نگاه میکرد، میهمانهایی که بر سرش نُقل میریختند و نُقلها مانند آجری بر سرش میخوردند.»
در چنین روایتی، حتی نُقل هم نمیتواند نُقل بماند؛ باید به آجر تبدیل شود تا بر سنگینی غم بیفزاید. دلگرفتگی و خستگی، همهٔ صحنه را در بر میگیرد و آنچه میتوانست نشانی از شادی باشد، به چیزی آزاردهنده بدل میشود. این غمها و افسردگیها مانند خونی غلیظ و کثیف در تمام اندام روایتش جریان دارند؛ بدون صبر و نشاط و امید.
مسئله این نیست که در شب عروسی نمیتوان غمگین بود. خود «شهربانو» از شبی میگوید که برادر ابراهیم، با لباس دامادی، از شدت اندوه گریه میکند. مسئله این است که زندگی در غم خلاصه نشود و روایت، همهٔ آنچه را در انسان و رابطههای او وجود دارد، به ناله و دلگرفتگی تبدیل نکند.
در «شهربانو» نیز درد هست؛ گریه هست، حسرت هست و باری سنگین که سالها بر دوش کشیده شده است. اما در کنار همهٔ اینها، نوجوانی هست که با شرم از دلدادگیاش میگریزد، مادری هست که از خاطرات او با شور سخن میگوید و همسری هست که از هدیه گرفتن یک چرخ خیاطی چنان خوشحال میشود که شوهرش را در آغوش میگیرد. هیچیک از این لحظهها، دیگری را انکار نمیکند. همه، بخشهایی از همان زندگیاند.
توصیهٔ این کتاب به آن دوست نویسنده، برای دیدن همین همراهی است؛ برای اینکه غم را ببیند، اما تنها غم را نبیند. برای اینکه بداند روایت رنج، به حذف نشاط نیاز ندارد و نشان دادن سختی، با حفظ حرمت انسان ناسازگار نیست. میتوان از آنچه جانکاه است گفت و همچنان جایی برای محبت، سادگی و سرزندگی باقی گذاشت.
شاید «شهربانو» به او نگاه کردن به جهان را بیاموزد؛ نگاهی که در آن، صبر و نشاط دوشادوش یکدیگر پیش میروند.


حاشیهنویسی و گفتوگوی علمی